صحبت نو ویژه گراش

فرصتی برای گفتگو

دل سامیتا در هیمالیا جا مانده

بدست تحریریه بانوان • ۱۷ تیر ۱۳۸۸ • دسته: گزارش

فاطمه یوسفی و مینا غفوری: هر جامعه دارای فرهنگ‌ها، آداب و رسوم و زبان مختلف و خاصی است که تنها تعلق به آن جامعه دارد و مدت‌ها زمان لازم است که افراد جامعه با فرهنگ‌ها همرنگ شوند و به جامعه‌پذیری برسند. جریان این جامعه‌پذیری می‌تواند بسیار جالب باشد، حال تصور کنید مجبور باشید به هر دلیلی وارد جامعه یا کشوری شوید که هیچ‌چیز از آن نمی‌دانید و حتی با زبان آن کشور نیز آشنا نیستید چگونه خود را با آن جامعه وفق می‌دهید؟ افراد برحسب سازگاری خود عکس‌العمل‌های متفاوتی دارند، معمولا خدمتکاران خارجی دچار این وضعیت می‌شوند. در شهر ما گراش بیشتر در مراسم‌ها یا بعضی‌ از خانه‌ها این افراد را می‌بینیم به سراغ دو نفر از آن‌ها می‌رویم تا با آن‌ها گفت‌وگویی داشته باشیم و بهتر با کشورشان آشنا شویم و از نظرات‌شان درباره‌ی با ایران و گراش نیز بیشتر بدانیم. فطریه از بزرگترین کشور مسلمان، اندونزی به ایران آمده است و سامتیا از مرتفع‌ترین کشور دنیا و سرزمین هیمالیا میهمان ماست.


از اسکوبامی اندونزی

آ.د فطریه، بیست‌وپنج ساله از کشور اندونزی او با خوش‌رویی از ما استقبال می‌کند هر چند لهجه دارد و گراشی و فارسی را به دنبال هم می‌آورد اما نحوه‌ی صحبت کردنش زیبا و شیرین است، سه ماه دیگر که بشود او چهار سال است که اینجاست و فقط از طریق تلفن با خانواده‌‌ی خود در اندونزی ارتباط دارد. آ.د چهار خواهر و یک برادر دارد که همه‌ی آن‌ها پراکنده‌ شده‌اند و در کشور‌های قطر، دبی، کویت وعربستان صعودی مشغول به کار هستند. از او می‌خواهیم ما را بیشتر با اندونزی آشنا کند.

این‌گونه شروع می‌کند که او در یکی از روستا‌های اندونزی به نام اسکابومی زندگی می‌کند که بچه‌ها تمام ایام هفته به جز پنج‌شنبه و جمعه را در مدرسه به سر می‌برند بیشتر اهالی آن روستا مسلمان و سنی‌ مذهب‌اند و عید فطر از بزرگترین اعیاد آن‌هاست که همه‌‌ی خانواده برای عرض تبریک دور هم جمع می‌شوند. آ.د در سال ۸۶ یعنی دو سال پیش در حرم امام رضا(ع) در مقابل جمعی از خبرنگاران و روحانیون شیعه می‌شود از خانواده‌ای که او برای آن‌ها کار می‌کرد می‌پرسیم آیا شما او را به شیعه شدن ترغیب کردید؟ جواب دادند وقتی ما به امور مذهبی خود می‌پرداختیم آ.د خیلی کنجکاو بود و سوالات زیادی از ما می‌پرسید مخصوصا ماه محرم و صفر که می‌شد وقتی شور و شوق مردم، گریه‌ها و سینه‌زنی‌ها و مراسم‌ها را می‌دید علاقه‌ی زیادی از خود نشان می‌داد و به فیلم‌هایی که اطلاعاتش را در مورد امام حسین(ع) بالا می‌برد زیاد توجه می‌کرد. ما هم از کتابخانه، کتاب‌هایی را به او معرفی می‌‌کردیم اما چون او به فارسی مسلط نبود نمی‌توانست زیاد از آن‌ها استفاده کند ولی حالا به مناسبت‌های مختلف از مشهد کتاب‌هایی را که به زبان عربی و انگلیسی و زبان‌های دیگر ترجمه شده را برای او می‌فرستند. مثلا به مناسبت تولد امام رضا(ع) کتاب‌های چهارده گوهر درخشان به زبان (عربی، فارسی، انگلیسی) به اهتمام حسین حائری کرمانی و ثم اهتدیت از محمد التیجانی السماوی را برایش فرستاده بودند و او با هیجان زیادی کتاب‌هایش را به ما نشان می‌داد او هر ماه یک جز قرآن را می‌خواند اما حالا به خاطر مشغله‌های زیادش نمی‌رسد یک جز را تمام کند و جالب این که در ماه رمضان حتما خود را موظف می‌داند که کل قرآن را ختم کند و زیار‌ت‌ها و دعا‌ها را هم زیاد می‌خواند و در ماه‌های رجب و شعبان روزه‌های مستحب می‌گیرد.

به او گفتیم آیا خانواده‌اش در جریان شیعه شدنش هستند با بیان ساده‌ای گفت: آن‌جا هیچ‌کس با شیعه آشنا نیست و هیچ‌چیز از آن نمی‌دانند آن‌ها فکر می‌کنند امام علی(ع) امام چهارم است در حالی که در شیعه امام اول است آن روحانی که من را شیعه کرد گفت من اول باید خانواده‌ام را آماده کنم یعنی از ویژگی‌ها و خوبی‌های شیعه برایشان تعریف کنم و بعد به مرور زمان به آن‌ها بگویم شیعه شده‌ام.

برایمان عجیب‌تر آن بود که چه‌طور به این سرعت توانسته فارسی را یاد بگیرد گفت اوایل خیلی برایم سخت بود، نمی‌توانستم با هیچ‌کس ارتباط برقرار کنم تا آن‌جایی که هر دفعه با خانواده‌ام تماس می‌گرفتم گریه می‌کردم و از دلتنگی‌هایم می‌گفتم اما با کمک دختر صاحب‌خانه سعی کردم با زبان گراشی و فارسی آشنا شوم، دفتری تهیه کردم دختر همسایه گراشی و فارسی کلمات را به من می‌گفت و من یادداشت می‌کردم و هر روز و هر بار تمرین می‌کردم تا بالاخره توانستم تا حدودی فارسی را یاد بگیرم و دایره‌ی ارتباطم را گسترده‌تر کنم. او می‌گفت من اقامت قطر دارم و هر سه ماه یکبار برای تمدید آن باید بروم من تصمیم داشتم که در قطر عربی یاد بگیرم تا در مسافرت‌های بعدی‌ام به کشورهای مختلف دچار مشکل نشوم اما بعد از یک ماه که در دفتر استخدام خدام ثبت‌نام کرده بودم خانواده‌ی گراشی مرا انتخاب کردند و من با آن‌ها آشنا شدم و خوشحالم که توانستم فارسی را یاد بگیرم.

چه چیزی ایران را دوست داری

از حجاب آن‌ها می‌پرسیم می‌گوید که مردم اسکابومی نسبت به جاکارتا که پایتخت اندونزی است حجاب بهتری دارند. او در اندونزی یک ماه از صبح تا شب با عده‌ای از زنان خیاطی می‌کرد اما مادرش به خاطر دید بد مردم نسبت به بیرون رفتنش از خانه با او مخالفت می‌کند.آ.د ده سال قبل پدرش را از دست می‌دهد و خرج خانه به عهده‌ی مادرش می‌افتد او خواهری دارد که در پایه‌ی پنجم ابتدایی درس می‌خواند اما چون شهریه‌ی مدارس در آن‌جا زیاد است فشار سنگینی بر دوش مادرش بود آ.د تصمیم می‌گیرد به دانشگاه نرود تا بتواند کمک‌خرج خانواده‌اش شود. می‌گفت: دوست ندارم مادرم کار کند و او هر ماه پول‌هایش را برای مادرش می‌فرستد. عروسی‌ها در آن‌جا دو شب و خیلی ساده برگزار می‌شود و خبری از تجملات و جهیزیه نیست او می‌گفت از نظر اخلاق و رفتار مردم اندونزی شباهت‌های زیادی با ایرانیان دارند اما مرد‌های ایران نسبت به خانواده‌اشان پایبند‌ترند. آ.د قوانین طلاق در ایران را خیلی قبول داشت و مشکلات سه خواهر مطلقه‌اش را ناشی از قوانین نادرست آن‌جا می‌دانست.

علاوه بر مسائل مالی او به جهت این که می‌خواست دنیا را ببیند و با کشور‌های خارج آشنا شود در دفتر استخدام خدام ثبت‌نام کرد و قبلاً ایران را اصلا نمی‌شناخت و فقط اسم ایران و تا حدودی تاریخ آن را خوانده بود. او می‌گفت ایران را دوست دارد اما چون هم‌زبانی ندارد خیلی زیاد دلتنگ می‌شود و خاطره‌ای که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند محرم و صفر است و دیدن آن جمعیت که همه عاشقانه امام حسین(ع) را دوست دارند. از میان غذا‌های ایرانی کباب را بیشتر دوست دارد و می‌گوید غذای رایج اسکابومی به دلیل پرورش ماهی که دارند برنج وماهی است و بزرگترین آرزویش رفتن به مکه است حتی یکبار هم برای رفتن اقدام می‌کند اما به خاطر مشکلات اقامتش در قطر قادر به رفتن به این سفر نشد.


زنی از نپال

اکنون می‌رویم به سراغ خانواده‌ی دیگری و مصاحبه با خدمتکار غیر ایرانی آن خانه را شروع می‌کنیم. اما می‌بینیم که فقط می‌تواند کمی دست و پا شکسته گراشی صحبت کند و به هیچ وجه فارسی را بلد نیست. آدمی خوش خنده است و مدام می‌خندد و می‌گوید من بلد نیستم به سوالات شما جواب دهم. از صاحبخانه خواهش می‌کنیم تا حدودی که می‌تواند ما را همراهی کند. نام خدمتکار سوسمیتا وخیم است که در خانه ی میزبان او را سامیتا می‌نامند. ۲۵ سال دارد و اهل پاستار است، شهری در کشور نپال. تک فرزند است و دو بار ازدواج کرده است و از دو ازدواجش دو دختر به نام‌های تامانتا و رانجینا دارد که یکی ۳ ساله است و دیگری ۷ ساله. او به دلیل فقر مالی مجبور شده است طی قراردادی ۲ ساله با این خانواده که در دفتر استخدامی خدام دبی صورت گرفته است به ایران بیاید و یک سال و یک ماه را دور از خانواده و کاشانه‌ی خود سپری کند.

وظیفه ی او نگهداری از فرزند صاحبخانه و انجام کارهای خانه است. مذهب او کریشنا است. او در حسینیه‌ی دبی شیعه شده است ولی چندان آشنایی به مذهب شیعه ندارد. فقط به گفته‌ی صاحبخانه گاهی اوقات در مورد طرز نماز خواندن و …سوالاتی می پرسد. از او خواهش می‌کنیم بیشتر در مورد مذهبش توضیح بدهد و یا نمونه‌ای از دعای‌شان را برایمان بخواند. اما او سکوت می‌کند. صاحبخانه می‌گوید او هیچ وقت به این سوالات جواب نمی‌دهد. فقط تا این حد فهمیدیم که نام خدای آن‌ها باگوئن است. نماز و روزه را می‌شود گفت که دارند اما به صورتی کاملا متفاوت با دین ما. نماز واجب نیست و حتی می‌تواند سفارشی هم صورت بگیرد، یعنی پدر و مادر شما می‌تواند به جای شما نماز بخواند! روزه را هم دلبخواهی می‌گیرند، که آن هم از صبح تا شب چیزی نمی‌خورند اما نوشیدن آب هیچ مانعی ندارد! آنجا حجاب رعایت نمی‌شود اما سامیتا از روسری و مانتو خوشش آمده است و می‌گوید شاید وقتی به شهرش بازگشت روسری‌اش را با خود ببرد. رسوم‌شان برای‌مان جالب است. اینطور که از حرف‌هایش مشخص است رسم است در شهرشان که وقتی کسی از طایفه می‌میرد،آن‌ها بنا بر میزان نزدیکی و وابستگی فامیلی با آن میت ۳ الی ۹ روز غذا نمی‌خورند و فقط آب می‌نوشند! همچنین در روزهای عزاداری می‌آیند از هر نوع غذا و شیرینی را ذره ذره در حیاط می‌ریزند تا آن غذاها به فرد متوفی برسد! از دیگر رسوم‌شان همین جهیزیه دادن است که اگر مادر عروس توانش را دارد، جهیزیه می‌دهد و اگر هزینه‌ی آن در توانش نیست، جهازی هم در کار نیست!

آنجا معمولاً زنان بیرون از خانه کار می کنند و مردان در خانه. هرچند آنجا هم مانند هر جای دیگری تفاوت‌هایی بین خانواده ها است. سامیتا هم قبلاً پا به پای شوهرش ابتدا به کشاورزی مشغول بوده و سپس به کار رستوران داری به این گونه که رستوران آنها همان خانه‌ی خود آن‌ها بوده و غذا را همان‌جا پخت می‌کردند. غذایشان هم مثل هندی‌ها تند است. شوهرش چند وقتی به کار تاکسی و اتوبوسرانی نیز مشغول بوده است. ولی اکنون بیکار است و دخترانش که بعد از رفتن مادر یکی نزد عمه و دیگری نزد خاله‌ی مادر زندگی می‌کردند را به پیش خود بازگردانده است.

درباره‌ی شوهر اولش از او می‌پرسیم که چرا از او طلاق گرفت. می‌گوید پدر و خواهر شوهر اولش خیلی بداخلاق و تند خو بوده است و به همین دلیل او طلاق گرفته است. می‌پرسیم کتک هم می‌زدند؟ می‌گوید نه اصلا!

سامیتا میگوید اینجا خوب است، اما دلش برای فرزندانش خیلی تنگ می‌شود. او تلفنی و از طریق نامه با آنها در ارتباط است و با لبخندی می‌گوید که فرزندانش همیشه از او می‌خواهند که برگردد و پیش آن‌ها باشد و البته سوغاتی هم یادش نرود! او هم هیچ‌گاه از کار و سختی هایش برای آنها چیزی نمی‌گوید و فقط به آنها قول برگشتنش را میدهد.

و اکنون یازده ماه دیگر باقیست تا قولش را عملی کند.

برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

یک دیدگاه »

  1. مصاحبتون جالب بود .ای ول بابا

دیدگاه خود را بیان کنید.